۱۴۰۴/۱۱/۲۴، ۰۹:۳۹ صبح
بنام خدا سلام به همدردان عزیز
در طول زندگی بیشترین حسی که داشتم حس ترس بود بخاطر ترسهایم همیشه از رویا رویی از زندگی و مسائل روزمره ام فراری بودم
مسائل زیادی در درون و بیرون از خودم بودند که انها را نادیده گرفتم، نتوانستم احساساتم رو بیان کنم، در مورد انها نتوانستم صحبت کنم هیچ وقت به خودم اجازه ی ریسک کردن را ندادم همیشه سعی کردم ترسهایم را دور بزنم و از کنارشان رد بشوم واین کارا با فریب خودم و دراصل کلک زدن به خودم انجام میدادم چون توانایی نگاه کردن به ترس ها و رد شدن از وسط ترسهایم را نداشتم چون تنها و بی پناه و بدون حامی بودم
مثلادر کودکی به شدت احساس بدبختی و سر خوردگی و غم داشتم و نتوانستم با این درونیاتم روبه رو بشوم و خودم را با مصرف سیکار و مصرف الکل فریب میدادم تا احساس خوشبختی و شادی کنم،
در طول زندگی بیشترین حسی که داشتم حس ترس بود بخاطر ترسهایم همیشه از رویا رویی از زندگی و مسائل روزمره ام فراری بودم
مسائل زیادی در درون و بیرون از خودم بودند که انها را نادیده گرفتم، نتوانستم احساساتم رو بیان کنم، در مورد انها نتوانستم صحبت کنم هیچ وقت به خودم اجازه ی ریسک کردن را ندادم همیشه سعی کردم ترسهایم را دور بزنم و از کنارشان رد بشوم واین کارا با فریب خودم و دراصل کلک زدن به خودم انجام میدادم چون توانایی نگاه کردن به ترس ها و رد شدن از وسط ترسهایم را نداشتم چون تنها و بی پناه و بدون حامی بودم
مثلادر کودکی به شدت احساس بدبختی و سر خوردگی و غم داشتم و نتوانستم با این درونیاتم روبه رو بشوم و خودم را با مصرف سیکار و مصرف الکل فریب میدادم تا احساس خوشبختی و شادی کنم،

