۱۴۰۵/۳/۶، ۰۸:۳۹ عصر
من هیچ برتری نسبت به بقیه ندارم و هیچکس هم از من بالاتر نیست. در سنت دوم، حتی "نظر اکثریت گروه" هم حرف آخر را نمیزند؛ چون ما میگوییم نیروی برتر **"ممکن است"** خودش را در نظر گروه نشان دهد، اما تضمین نمیکنیم که حتماً همینطور باشد.
پس اگر ما برای هر چیزی اصرار کنیم یا بخواهیم با رایگیری و دعوا تصمیم بگیریم، در واقع داریم خودمان را جای خدا میگذاریم. بالاترین سطحِ رسیدن به این سنت این است که اصلاً "تصمیمگیرنده" نباشیم و از فشار آوردن به خودمان و گروه دست برداریم. این یعنی نشان دادنِ بهترین نوع گمنامی.
گمنامی به من یاد میدهد که لازم نیست حتماً همه چیز را درک کنم یا بفهمم. چون در نهایت، فهم و درکِ من، قرار نیست حکمِ ارادهی خدا را صادر کند.
پس من چهکار میکنم؟ من تجربه و نظر خودم را یک بار در جلسه میگویم و تمام! سعی نمیکنم کسی را متقاعد کنم یا عقیدهام را به زور به بقیه تحمیل کنم، چون میدانم این کار نوعی "انکار" و خودخواهی است. وقتی نظر میدهم، یادم میماند که من فقط یک "تجربه" دارم، نه یک "حکم". اگر بقیه با من موافق بودند یا نبودند، مسئولیتش با خودشان است و من دیگر درگیرِ نتیجه نمیشوم.»
پس اگر ما برای هر چیزی اصرار کنیم یا بخواهیم با رایگیری و دعوا تصمیم بگیریم، در واقع داریم خودمان را جای خدا میگذاریم. بالاترین سطحِ رسیدن به این سنت این است که اصلاً "تصمیمگیرنده" نباشیم و از فشار آوردن به خودمان و گروه دست برداریم. این یعنی نشان دادنِ بهترین نوع گمنامی.
گمنامی به من یاد میدهد که لازم نیست حتماً همه چیز را درک کنم یا بفهمم. چون در نهایت، فهم و درکِ من، قرار نیست حکمِ ارادهی خدا را صادر کند.
پس من چهکار میکنم؟ من تجربه و نظر خودم را یک بار در جلسه میگویم و تمام! سعی نمیکنم کسی را متقاعد کنم یا عقیدهام را به زور به بقیه تحمیل کنم، چون میدانم این کار نوعی "انکار" و خودخواهی است. وقتی نظر میدهم، یادم میماند که من فقط یک "تجربه" دارم، نه یک "حکم". اگر بقیه با من موافق بودند یا نبودند، مسئولیتش با خودشان است و من دیگر درگیرِ نتیجه نمیشوم.»

